اماما مرا ما با تو سخنی است که اگر اذن می دهی بگویم: «من در صحرای کربلا نبوده ام و اکنون هزار و سیصد و چند سال از آن روز گذشته است. اما مگر نه اینکه آن صحرا بادیه هول ابتلائات است و هیچ کس را تا به بلای کربلا نیازموده اند از دنیا نخواهند برد؟ آنان را که این لیاقت نیست رها کرده ام، مرادم آن کسانند که یا لیتنا کنّا معکم گفته اند. پس بگذار مرا که در جمع اصحاب تو بنشینم و سر در گریبان گریه فرو کنم.»
…ای همسفر نیک بنگر که در کجایی!
مباد که از سر غفلت، این سفینه اجل را مأمنی جاودان بینگاری و در این توهّم از سفر آسمانی خویش غافل شوی. نیک بنگر! فراز سرت آسمان است و زیر پایت سفینه ای که در دریای حیرت به امان عشق رها شده است.
این جاذبه عشق است که او را با عنان توکل به خورشید بسته است و خورشید نیز در طواف شمسی دیگر است و آن شمس نیز در طواف شمسی دیگر و … و همه در طواف شمس الشموس عشق، حسین بن علی علیه السلام… مگر نه اینکه او خود مسافر این سفینه اجل است؟
یاران! اینجا حیرتکده عقل است… و تا «خود» بلقی است، این «حیرت» باقی است. پس کار را باید به می واگذاشت؛ آن می که تو را از «خویش» می رهاند و من و ما را در مسلخ او به قتل می رساند.
آه! إنَّ اللهَ شاءَ أن یَراکَ قتیلاً.
…صحرای بلا به وسعت تاریخ است و کار به یک یا لیتنی کنت معکم ختم نمی شود. اگر مرد میدان صداقتی، نیک در خویش بنگر که تو را نیز با مرگ انسی اینگونه هست یا خیر؟! اگر هست که هیچ، تو نیز از قبله داران دایره طوافی، و اگر نه… دیگر آنکه به جای زبان زیارت عاشورا بخوانی، در خیل اصحاب آخرالزمانی حسین علیه السلام با دل به زیارت عاشورا برو.
«ضحاک بن عبدالله مشرقی» را که می شناسی! عصر عاشورا از جبهه حق گریخت بعد از آنکه صبح تا شام را در رکاب امام شمشیر زده بود.
خوف فرزند شک است و شک زاییده شرک و این هر سه، خوف و شک و شرک، راهزنان طریق حقند… که اگر با مرگ انس نگیری، خوف راهِ تو را خواهد زد و امام را در صحرای بلا رها خواهی کرد.
کتاب فتح خون؛ سيد مرتضي آويني.
شادي روحش صلوات.